دنياي من
آنچه كرم ابريشم پايان دنيا مي داند براي پروانه آغاز زندگيست
چون ما نيازمند و گرفتار آرزوست گاهي به برگ لاله نويسد پيام خويش گاهي درون سينه مرغان به هاي و هوست خيلي از مجموعه اين برنامه که شايد به يک يا دو دقيقه هم به طول نکشيد لذت بردم و جدا" حالم منقلب شد . همونجا تصميم گرفتم که هرجور شده اين شعر رو پيدا کنم. اميدوارم که لذت ببريد : « ما از خداي گم شده ايم ، او به جستجوست » ما از خداي گم شده ايم ، او به جستجوست چون ما نيازمند و گرفتار آرزوست گاهي به برگ لاله نويسد پيام خويش گاهي درون سينه مرغان به هاي و هوست در نرگس آرميد که بيند جمال ما چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست آهي سحرگهي که زند در فراق ما بيرون و اندرون ، زبر و زير و چارسوست هنگامه بست از پي ديدار خاکيي نظاره را بهانه تماشاي رنگ و بوست پنهان به ذره ذره و نا آشنا هنوز پيدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست در خاکدان ما گهر زندگي گم است اين گوهري که گم شده مائيم يا که اوست «اقبال لاهوري» خانه ام بی آتش ، دست هایم بی حس و نگاهم نگران ... می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!! راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ، پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!! می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ، طاقتش را داری که ببینی هر روز ، زیر رگبار نگاهی هرزه صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!! اگر اینگونه ای آری بنویس ، من دگـر خسته شـدم ... باز تا کی به دروغ بنويسم : " آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! گل پرپر شده را زیبایی ست ؟! رنگ نیرنگ آبی ست ؟! می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ... بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !! قسمت می دهم امّا به قلم ، آنچه می بینی و دیدم بنویس از خدا ، از قفس خالی عشق ، از چراگاه هوس ، از خیانت ، از شرک ، از شهامت بنویس !!! بنویس از کمر بـیـد شکـسته ، آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ، از من " آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته " از خود ... هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش : صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!! جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟! طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟! گـفـتن واژه ی حق سنگـین است من دگـر خـسته شـدم می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ این همه مورد خوب ... با تشكر از پريا (شيتيل) الهی! ای آرنـده غـم پشیمـانی در دلهـای آشنایـان و ای افکننـده سـوز در دل تائبـان... ای پذیرنده گناهـکاران و معترفـان..کسی بازنیآمد تا باز نیاوردی وکسی راه نیـافت تا دست نگرفتی..دستگیر،که چون تو دستگیری نیست..دریاب،که جز تو پناه نیست و پرسش ما را جز تو جواب نیست و درد ما را جز تو دوا نیست... و از این غم ، جز تو ما را راحت نیست... الهی! جامه مصلحان پوشیدیم و مصلح نبودیم...تو بر ما عفو کن... آنچه فرمودی نکردیم و از کرده خود به دردیم.. ما بیچارگان را ازخرمن سوختگان نگردان... دریغا! که روزگار بر باد دادیم و شکر نعمت ولی نعمت نگزاردیم..دریغا که قدرعمر خویشتن نشناختیم واز کار دنیا به اطاعت مولا نپرداختیم... دریـغا کـه عـمر عـزیـز بـسر آمـد و روزگـار بگـذشـت... روزی که مرا وصل تو درچنگ آید......از حـال بهشتیـان مـرا ننـگ آیـد بدانکه کار نه به روزه و نماز است... به شکستگی و نیاز است... ای زاهد خودبین که نه ای محرم راز چندین به نماز و روزه خویش مناز کارت ز نیاز می گشاید، نه نماز بازیچه بود،نمازِ بی صدق و نیاز نماز افزونی،کار پیره زنانست و روزهِ زیاده از ماه رمضان ، صرفه نان است وحج کردن تماشای جهان است... نان ده که نان دادن کار مردان است عشق يعني صحبت بي واهمه جاي سيلي روي چشم فاطمه عشق يعني دل سپردن در الست از مي وصل الهي مست مست عشق يعني ذكر ناموس خدا يا علي گفتن به زير دست و پا عشق يعني جلوه صبر خدا شرم ايوب نبي از مرتضي عشق بر دلداده فرمان مي دهد عاشق جان داده را جان مي دهد عشق باعث شد كه دل سامان گرفت پشت درب خانه زهرا جان گرفت عشق يعني انقلاب فاطمه از كبودي چشم تار فاطمه عشق يعني عشق ناب فاطمه بيت الاحزان خراب فاطمه عشق يعني صحبت بي واهمه جاي سيلي روي چشم فاطمه (کارو و ویگن) کارو دِردِریان نویسنده و شاعر ایرانی بود. او متولد شهر همدان است.اما دربروجرد واراک نیز زندگی کرده است.کارو از نسل نخست شاعران نیمایی است.کارو یکبار ازدواج کرد و از همسرش جدا شد. او سه فرزند دارد دو دختر و یک پسر. رمی، ربکا و رنه. ویگن خواننده ایرانی نیز برادر وی بود. کتاب های وی عبارتند از : او به علت شدت بیماری قلب سه بار در بیمارستان بستری شد و پزشکان هرگونه 



هفت تير ۷tir.om : كنار اتوبان صياد رو به شمال بالاتر از ميدان سبلان، در دو سوي بزرگراه دو چادر برپاست، سمت راست محمد با زن و دو بچه ۵۰ روز است كه پس از جواب شدن از سوي صاحبخانه در چادر ساكن شده است، كمي آن طرفتر آن سوي خيابان محمود زير چادر كهنه سبز رنگش اطراق كرده است پسرش را به بهزيستي سپرده و با زن و دختر ۱۱ سالهاش روز را به شب و شب را به صبح ميرساند.
محمود حميدوند ۴۱ سال دارد اما صورت تكيده و دندانهاي شكستهاش پيرتر نشانش ميدهد، صدايش گرفته است، ميگويد: بچه همين خيابان سبلان هستم، ۳ ماه است كه اينجا با خانوادهام زير چادر زندگي ميكنيم، البته بيش از يك سال است كه در به دريم و جابهجا ميشويم، تابستانها كنار خيابان زير چادر زندگي ميكنيم و زمستانها هر چند شب خانه يكي ميرويم.
محمود خودش را كارگر ساده ساختمان معرفي ميكند و اضافه ميكند: پسر ۱۰ سالهام را از زور نداري به بهزيستي سپردهام، ۲ سال است كه پسرم در بهزيستي است، دخترم هم تا چند وقت پيش خانه مادرزنم بود اما الآن مادرزنم هم چون مستاجر است دچار مشكل شده است و مجبورم او را هم پيش خودم اينجا به چادر بياورم.
وي ادامه ميدهد: از خيليها تقاضاي كمك كردهام، كميته امداد رفتم، گفتند اگر زنت طلاق بگيرد ماهي ۲۵ هزار تومان به او مستمري ميدهيم، خيلي دويديم اما نتيجه نداد، هر چي داشتيم در اين مدت بردند، حتي شناسنامههايمان را هم بردند. نرفتم كلانتري و ثبت احوال دنبال شناسنامه، پول ميخواهد و من ندارم.
وي ميگويد: در تمام ۴۱ سال زندگيام حتي۱۰۰ هزار تومان هم وام نگرفتهام، حالا هم اگر وام بخواهيم ضامن معتبر و هزار جور سند و مدرك ميخواهد كه من ندارم، اين جور وامها مگر براي امثال من نيست، من از كسي توقع ندارم، طلبكار كسي نيستم، خودم زمين خوردهام و بايد بلند شوم اما اگر به من وام بدهند، حاضرم كار كنم و پس بدهم.
محمود در ادامه ميگويد: مشكل من نداري است، آخرين جايي كه در خانه زندگي كردم، بهارستان بود، آن قدر هزينه زندگي بالا بود كه نتوانستم ادامه دهم، قبض برق و آب ۶۰ هزار تومان آمده بود اما من فقط يك لامپ و يك تلويزيون سياه و سفيد داشتم، يك شير آب هم بود كه چند خانواده از آن استفاده ميكرديم، ۶۰ هزار تومان پول زيادي بود.
وي اضافه ميكند: دزدي كه نميتوانم بكنم، يعني ميتوانم اما آيا درست است، اينجا هم در اين ۳ ماهي كه زندگي ميكنم، فقط يكبار مأمور شهرداري آمد و اسم و مشخصات ما را نوشت و رفت، ۱۵ روز پيش هم يك خانم از شهرداري آمد و گفت نگران نباشيد حل ميشود اما خبري نشد.
آن طرف خيابان محمد با زن و ۲ فرزندش زندگي ميكند، «محمد . الف»، ميگويد: بچه همين تهران هستم، خيابان سبلان نزديك موتور آب زندگي ميكرديم، ۵۰ روز پيش صاحبخانه، خانهاش را خواست و تخليه كرديم بعد از آن ديگر نتوانستم خانهاي بگيرم، هر جا ميروم، ميگويند ۲ ميليون ماهي ۱۵۰ هزار تومان، من هم ندارم، الآن كه ديگر هيچي ندارم، مجبورم بيايم اينجا در چادر زندگي كنم.
او نيز خود را كارگر ساده ساختمان معرفي ميكند و ادامه ميدهد: همه اسباب زندگيام را شهرداري برد، حتي كفش زنم را هم بردند، پسرم كلاس دوم راهنمايي است، دخترم هم مدرسه ميرود، مجبورم اينجا كنار زنم بمانم كه تنها نباشد، كار نميتوانم بكنم. درآمدي ندارم.
محمد ميگويد: هر چه تلاش كرديم ديگر شهرداري اسباب زندگيام را پس نداد و الآن همه دارايي ما همينهايي است كه زير چادر ميبينيد، من هيچي ندارم، به مسئولان بگوئيد، مجبوريم، هيچ كس نميخواهد با آبرويش بازي كند يا اين وضع زندگي ناموسش باشد. چرا كسي كمكمان نميكند


7.jpg)



فعالیت را برای او خطرناک دانستند. به این جهت ، اگر این یادداشتها نا منظم
چاپ شد و یا قطع گردید ، علاقمندان به نوشته های کارو خواهند بخشید .... از
دوستداران کارو نه آثار کارو – خودِ کارو – تقاضا دارم زندگینامه کارو را تا
پایان بخوانند ....زندگینامه ی زیر گزیده ای از سرگذشت بی سرنوشت کارو
میباشد که توسط - خود کارو- نگاشته شده ...
ادامه مطلب

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود.
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .
گابریل گارسیا مارکز








