آنچه كرم ابريشم پايان دنيا مي داند براي پروانه آغاز زندگيست
(حافظ- اثر استاد فرشچیان) حافظ شیرازی، شمس الدین محمد زکارها که کنی شعر حافظ از بر کن زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.... برای ازدواجش در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است ...... و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی... در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند،،،،،،،، چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان،،،،، جوانی بر باد رفته اش را می بیند ...... و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد،،،،،،، سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده...... و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند... و اینها همه......... كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است.... ( دکتر علی شریعتی( داستانی زیبا و عارفانه از سه دسته شدن آدمیان و رستگار شدن مومنان
پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت. رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.رازي به اسم هر چه كه ميداني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگريزهاش به رازي آغشته بود و از هر لحظهاي رازي ميچكيد.
در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.
گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت. و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را ميگشاييم؛ و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه درگشودن همان راز نخستين وابمانيد. و گروه سوم اما، سرمايهاي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت. خدا گفت: نام شما را مؤمن ميگذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابهلاي رازها عبور داد و در هر عبور رازي گشوده شد. و روزي فرشتهاي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند. و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.
(سال و محل تولد: 726 هـ.ق- شیراز ، سال و محل وفات: 791 هـ.ق- شیراز)






| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


