دنياي من
آنچه كرم ابريشم پايان دنيا مي داند براي پروانه آغاز زندگيست
مهربان، ای مهربان، ای مهربان. یک دم این خواب مرا کوتاه کن. لحظه هایم را بگیر از وقت شب، دست این تب را ز من کوتاه کن. مهربان، ای آخر ویرانه ها استاده خوش، آشنای حسرت و اندوه های مرد کش، مهربان، ای ساده بازی کرده با این زندگی، آخر تکریم و آغاز شب آزادگی، محور گیتی بگیر و بر مراد ما بتاب، لحظه ای از واقعیت رو به رویا کن خطاب، گو ، منِ درگیر وهم و آرزو، گیر گیرِ دلخوشی های مگو، رسم نان خوردن فراموشم کنند. شاید اینسان ، لحظه های گم هم آغوشم کنند. گو، مرا مست چه؟!، هشیار چه؟! بهتان کم زنند. کمتر از آدم شدن در پیشگاهت دم زنند. مهربان، ای مهربان، نامهربانی کافی است. تاب چه؟! تاوان چه؟! حجم مرا این سهم غربت کافی است. مهربانی هم نکردی، مهربان با پنجره!! باشد این نا مهربانی هم برایم کافی است. ======== (سوزان یگانه) ===========
Hello my favorite God O' lord: سلام خداي خوب و خواستني ام مي داني از وقتي از آسمان و آغوش قرب تو عريان و گريان و با کوله بار سنگين مسئوليت به اين برزخ فرود آمدم و زنجيري زندان زمين شدم از درد دوري و داد بي تو يي بي دود و عود مي سوزم . فقط بغضم و بارون ،اشکم و آه با پري شکسته ، پيرهن پاک پرهيز را يافتم و بر تن کردم . و به لطفت "ميانه عقل و دل" را برگرفتم و بر بالاي بام دنيا بر" قله ي "سپيد عشق و علم "محمل" گزيدم . بعد از آن" اشراف و اشراق" بي نظير و آن قول و قرار و قسم ها ! Now my dear if you want to see me my home is a river full of my tears into which my broken boat is sailing toward you the creator we can begin from the end point after descending ascending is possible with a heart full of suffer still one can have smile on lip My dearest Assist me to sacrifice what I have all my life so taht perhaps I can fill the cup of sentences with a ray of light and quench your thirst servants in the hot and burning desert of this earthy world and let them to drink to satiety with the desire of your love so that they are not to be charmed by mirage or wandered My favorite : assist me without raising any question about their faith without any espectation from them to be expectation from them to be sympathized with others to be helpful for resolving their difficulties because your affection is nested in the heart of any body So I like any body even one who dosent like me If any body annoy me break my heart or suffer me I swear it that I will not be affected and never to agonize any body because you ask me to do good deed even against any bad deed done by others and this is the worthiest reaction my dearest I know that only by the bond of your grace I can return to you so for reaching you I should be kind with your created beings because the mood and responsibility of my school is to make sacrifice and to desire good things for all people so I should be very affectionate toward all your servants to serve as a salve to all broken tired and sorrowful hearts I will be a light on thedarkroad of the world Iwillquench thirsts with water rather than address I lead people to the destination rather than funs Once I will pollinate seven skies with the aroma of your love O God I want to help me to be such a servent that one day you look at me and to tell your self honorably well done I feel proud of my best creation and once your angels will find the mystery of my love to you Now my favorite I in this earthy world promised my self to carry this heavy burden of Responsibility and to make effort to get destination I may fail or I may cheered up I know that if you assist your weak servent landed in the earthy world I can solve all difficulties and that heavy burden will become so light for mer Know that I am worry about your decision Do you accept me? Do you take my pour hands to give me power to move? I an waiting for a day to die and awake while have no nightmare of the world and once again reborn That day I will to you. اکنون اي محبوب من اگر خواستي به ديدنم بيايي "خانه ام رودي است از اشک هايم که با زورق و" محملي شکسته "به سوي تو روانم" آري" مي توان در نهايت هم آغاز شد " مي توان بعد از هبوط و سقوط " صعود " نمود. مي توان دل خون بود و خنديد ! * عزيز ترين من : ياري ام ده تا همه هستي ام را ،شيره جانم را در جام جمله و جرعه اي نور بريزم و بر تشنگانت در اين کوير سوزان بنوشانم و آنها را از عطش عشق تو سيراب سازم. تا " مباد که اسير سراب و سوال گردند." * محبوب من : ياري ام ده تا بدون اينکه از ايمان افراد بپرسم و بدون اينکه بدردم بخورند همدل و همدردشان باشم . زيرا " در سويداي هر انساني " روح تو " خانه گزيده ." پس همه را دوست دارم حتا آنانکه مرا دوست نمي دارند يا روزي مرا شکستند و روحم را سخت آزردند و يا جانم را ربودند. بعد از اين به تو سوگند که "نه برنجم نه هرگز برنجانم" زيرا تو خود خواسته اي که : حتی پاسخ بدي را با خوبي " بدهم و اين شايسته ترين برخورد است . * عزيز ترينم ! ميدانم که تنها با " ريسمان مهر" مي توان به آغوشت باز گشت . "پس براي اينکه به تو برسم بايد به خلقت برسم " زيرا مسئوليت مکتب من عشق است و ايثار پس : مهر مي ورزم و مرحم مي شوم بر قلبهاي غمگين و شکسته و خسته ، چراغ مي شوم بر جاده تاريک دنيا تشنگان را آب ميدهم نه آدرس مردم را به مطلوب مي رسانم و نه به مطلب روزي هفت آسمان را از "عطر عشق "تو گرده افشاني مي کنم . * مهربانا ! مي خواهم به لطفت آنچنان شوم که : روزي عاشقانه بر من بنگري و ببالي و بگويي : " آفرين بر نيکوترين خلقت من " و ملائک روزي "راز تکريم " مرا دريابند اکنون اي محبوب : من در اين "محمل " کمر همت بر "حمل "اين کوه امانت بسته ام . يا " مي شکنم يا مي شکفم " مي دانم که اگر بر اين بنده فرود آمده ات ياري رساني "کوه "، " کاه " خواهد شد . بدان که نگاهم نگران به نگاه لطف توست که آيا مرا پذيرايي ؟ آيا دستان نا توان مرا با دست قدرت خود توان و گرما مي بخشي ؟؟؟ به اميد روزي که بميرم و از کابوس دنيا برخيزم و دگر بار در آغوش قرب تو متولد شوم آنچه امروز نوشتم، همه تکرار مکررهاییست، که ز عشق تو به هم بافته ام. قلمم خسته زتکرار هجاهای من است. آخرین شعر من این، واژۀ پردادن نیست. آخرین واژۀ من، عشق تو را راندن نیست. خوب میدانم از امروز تو را جور دگر، همچو آبی، به تن خاطره خواهم پاشید. شاید از حسرت نمناک تو یک جرعه عطش، بوسۀ پنجره را پاک کند. بعد از این رسم تو را، شکل گل، باد، پرنده یا آه... دیگر از خواب نخواهم پرسید. بعد از این بغض نخواهد ترکید. بعد از این قاب نگاهم حتی، رنگ انکار به چشمان ترم خواهد ریخت. من تو را نه به هوس، نه به بی رنگی تکرار، نخواهم بخشید. بعد از این هرچه ز تو جا مانده، بی کلام و واژه، به شکیبایی احساس خدا می بخشم. آخرین واژۀ تکراری من، من تو را هم، به خدا می بخشم. سوزان یگانه : http://suzanyeganehvakalam.blogfa.com/ آسمان، (سوزان یگانه) http://suzanyeganeh.blogfa.com/ ساده و بيرنگ، (سوزان يگانه) در راستاي اينكه ازدواج يكي از مواردي است كه امروزه خواب و خيال جوانانرا ربوده است، موارد زير جهت اولين گام براي ازدواج توصيه مي شود: چون ما نيازمند و گرفتار آرزوست گاهي به برگ لاله نويسد پيام خويش گاهي درون سينه مرغان به هاي و هوست خيلي از مجموعه اين برنامه که شايد به يک يا دو دقيقه هم به طول نکشيد لذت بردم و جدا" حالم منقلب شد . همونجا تصميم گرفتم که هرجور شده اين شعر رو پيدا کنم. اميدوارم که لذت ببريد : « ما از خداي گم شده ايم ، او به جستجوست » ما از خداي گم شده ايم ، او به جستجوست چون ما نيازمند و گرفتار آرزوست گاهي به برگ لاله نويسد پيام خويش گاهي درون سينه مرغان به هاي و هوست در نرگس آرميد که بيند جمال ما چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست آهي سحرگهي که زند در فراق ما بيرون و اندرون ، زبر و زير و چارسوست هنگامه بست از پي ديدار خاکيي نظاره را بهانه تماشاي رنگ و بوست پنهان به ذره ذره و نا آشنا هنوز پيدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست در خاکدان ما گهر زندگي گم است اين گوهري که گم شده مائيم يا که اوست «اقبال لاهوري» خانه ام بی آتش ، دست هایم بی حس و نگاهم نگران ... می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!! راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ، پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!! می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ، طاقتش را داری که ببینی هر روز ، زیر رگبار نگاهی هرزه صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!! اگر اینگونه ای آری بنویس ، من دگـر خسته شـدم ... باز تا کی به دروغ بنويسم : " آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! گل پرپر شده را زیبایی ست ؟! رنگ نیرنگ آبی ست ؟! می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ... بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !! قسمت می دهم امّا به قلم ، آنچه می بینی و دیدم بنویس از خدا ، از قفس خالی عشق ، از چراگاه هوس ، از خیانت ، از شرک ، از شهامت بنویس !!! بنویس از کمر بـیـد شکـسته ، آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ، از من " آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته " از خود ... هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش : صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!! جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟! طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟! گـفـتن واژه ی حق سنگـین است من دگـر خـسته شـدم می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ این همه مورد خوب ... با تشكر از پريا (شيتيل) الهی! ای آرنـده غـم پشیمـانی در دلهـای آشنایـان و ای افکننـده سـوز در دل تائبـان... ای پذیرنده گناهـکاران و معترفـان..کسی بازنیآمد تا باز نیاوردی وکسی راه نیـافت تا دست نگرفتی..دستگیر،که چون تو دستگیری نیست..دریاب،که جز تو پناه نیست و پرسش ما را جز تو جواب نیست و درد ما را جز تو دوا نیست... و از این غم ، جز تو ما را راحت نیست... الهی! جامه مصلحان پوشیدیم و مصلح نبودیم...تو بر ما عفو کن... آنچه فرمودی نکردیم و از کرده خود به دردیم.. ما بیچارگان را ازخرمن سوختگان نگردان... دریغا! که روزگار بر باد دادیم و شکر نعمت ولی نعمت نگزاردیم..دریغا که قدرعمر خویشتن نشناختیم واز کار دنیا به اطاعت مولا نپرداختیم... دریـغا کـه عـمر عـزیـز بـسر آمـد و روزگـار بگـذشـت... روزی که مرا وصل تو درچنگ آید......از حـال بهشتیـان مـرا ننـگ آیـد بدانکه کار نه به روزه و نماز است... به شکستگی و نیاز است... ای زاهد خودبین که نه ای محرم راز چندین به نماز و روزه خویش مناز کارت ز نیاز می گشاید، نه نماز بازیچه بود،نمازِ بی صدق و نیاز نماز افزونی،کار پیره زنانست و روزهِ زیاده از ماه رمضان ، صرفه نان است وحج کردن تماشای جهان است... نان ده که نان دادن کار مردان است براي تنها شدن و يك لبخند .................. براي نسيان تمامي فصولی كه فراموشت كرده اند ...... قهقه هاي سرمست خوشبختي . آنگاه كه برگان خشكيده ي آرزوهاي نجيب از شاخه هاي سرد و لرزان درختان سترگ حادثه رقص مرگانه بر سنگ فرش بي ترحم سرنوشت فرو مي غلطند نوازش نمي كند دستان مهربان هيچ رهگذري اندام درهم خميده ي اين پهلوان اساطیری پشت بر زمين نشسته را تا به ابد . گويا اين انتهاي غربت است غريبه ........................ رها یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟ مترسکم ... که بر شانه ی لحظه هایم ... نشسته سالها پرنده ی یک نگاه ... ساکت و بی ریا رها نمی شود ... از غصه اش رها....... (رها) در پس یک شب مه گرفته ... و حرفهایی تلخ باور کردنت چقدر مشکل است نمی دانم ... ناچار بودن دچار بودن یا اینکه پاکباخته ماندن از اعماق آتشفشان تنهایی ات کدامین فوران خواهد کرد ... و شاید رفتن . خوب من احساس سبزت که جاری است از ورای آسمان اهورایی چشمانت با خود می بردم تا دور دستها تا فراسوی رسوایی باورت کردم بسان باور آفتاب ظهر پاییزی که می نشاند بر دل سرد زمین شعله های برگ خزان زده را ... باورت کردم ... (رها) دوست میدارمت ای ارغوانی مغرور ... با گامهای سبز پرطراوتت بسان کودکان بازیگوش میدوی در کوچه پس کوچه های پر ازدحام اندیشه ام بی پروا ... گاه و بیگاه می بینمت در باغچه احساسم آرام و بی خیال بادبادک رویاهایت را پرواز میدهی افسوس چشمان مترسک آرزوهایم می سوزد از اینکه هزار سال سکوت تو را عاشقانه می نگرد ساکت و آرام تو مغرور و بیقرار از این شانه به آن شانه اش پرواز می کنی سبک از گستره ی آبی قلبم دانه های عاطفه می ربایی هنوز می دانم که خوب میدانی مرا تاب پراندن پرنده احساست نیست دوست میدارمت ای قهوه ای ترین سبز دوست میدارمت به باور خورشید نیم روز باور کنی حکایت تنهایی مرا دوست میدارمت ... (رها) دیدگان گنهناک غم آسوده ام به کدامین نفس بر سفره ی پرتمنای چشمانت بوسه ی مستانه زنند این فرسوده سلحشور بی سپاه دیرگاهی است تن پوش رزم آوریهای نارقیب عاشقی هایش را بر تهجر سخیف روزگار عاقل مآبانه فرو تکانده است روزمرگی های شبانه ام بسان بلورین قطرات بی بهانه ی کودکی آرام آرام بر گونه ی سرد دقایق فرو می شکند گویا تک سوار لبخند نگاه های دزدانه تا ناکجا آباد متروک سرنوشت سلانه سلانه می تازد تو ای زیبا دیگر بهانه مشو بر هجرانی دوباره که توانم به راه نمانده از این گذشته ی خاموش بگذر فردا در راه است تک سواری تازه نفس فردا ... (رها) در حجم گسترده ي زمان لب دیوار شکست و هوا پر شده از بوی خدا همه جا آیت اوست دیدنش آسان است سخت آن است نبینی او را آن طرف پشت هلال غم ماه همه دیدار تو بود دل گرفتار تو بود دیده بیمار تو بود بی گناهم اگر این کرده تو را رنجانید بی گناهم به خدا باور کن جرم من خاطر تو خواستن است جرم من را خبر رفتن تو افزون کرد ... (رها)

you are fully aware that since I left divine court as bare and crying child and came to earthy world with a heavy of responsibility and to be tied in chains of this world I am burning in the flames of the paints for being away from you I am full of grief and my eyes is full of weeps. With a broken feather I have woven the cloth of virtue and emotion and positioned myself on the roof of the world at the white summit of the love and knowledge.
After that unique illuminations and intuitions and those promises and swears!




کوچ نکن،
خاطره اش با من نیست.
کوچه باغ شب تنهایی من،
روشن نیست.
قاصدی،
رفته که پیدا بکند،
خانۀ او
آسمان،
باش،
چراغ ره شب روشن نیست.
اگر امشب نرسد،
امیدم،
به شبی دیگرو
فرداشب نیست.
آسمان،
گریه نکن،
بغض دلم میترکد.
نگذار اشک بریزم،
آبرویم کم نیست.
اندکی باش،
که در تیرگیت سربکنم.
تا ندانند غریبان،
که دلم با من نیست.
آخرین،
فرصتم اینجاست،
نگو صبح شده،
آخر قصۀ من،
تن به سفر دادن نیست.
الحمدالله بهتر شده و من هم برگشتم ![]()
وقتي كه مي خندي تمام غمهاي عالم محو مي شوند ، نيست ميشوند و بر باد مي روند .
وقتي كه نيستي خانه بوي غربت مي هد ، بوي تنهايي ، بوي غم .
وقتي كه چشمهايت در اشك غوطه مي خورند ، دلم مي لرزد و غم با تمام وسعتش قلبم را مي فشارد .
دل تو شيشه اي است ! با تلنگري مي شكند ، كاش مي توانستم جلوي تمام دلهاي شيشه اي حريمي بگذارم ، مبادا نا محرمي وارد شود ، مبادا بشكند ، دل تو جاي خوبيهاست .
راستي ، مادر ! كوله بار خوبيهايت را كجا پر كرده اي ؟

سراسيمه و سرد،
بيتزلزل، بيتاب.
از کجا آمدهاي؟!
دخترک،
سايهات بيترديد،
بيتبسم، بيخشم،
بيهياهو و هراس از شبح آينهها.
از کجا آمدهاي؟!
دخترک،
رنگ نگاهت آبي،
صورتت مهتابي،
گل لبخند تو ياس،
طرح اندام تو همچون پيچک،
پيچ و تابش به تن تاک جواني مانند،
نبض بيرنگ زمان در دستت،
ساک تو لب به لب از پنجرهها،
کيف دستت، پراز انديشه ي ناب،
پاک و مغرور و پر از رويايي.
از کجا آمدهاي؟!
□
شهر ما :
سرد و عبوس است و کثيف،
کوچههايش باريک،
خانههايش تاريک،
مردمش پرنيرنگ،
زشت و نامردم و پست.
زندگيمان:
شب يلداي دراز،
بيتمناي سحر.
گذران شب و روز،
بيثمر، بيسامان،
بيخيالِ دلِ همسايۀ تنها و غريب،
بيخبر از گذر عمر و سفر،
کارمان:
سفسته بازي و قمار،
روي پرپر شدن قاصدک تازۀ باغ.
ميفروشيم هر روز،
نان به نرخ فردا،
خون به نرخ ديروز.
ميفروشيم هر روز،
عشق،
احساس،
ترانه،
پرواز،
هرچه آيينه که در آن لبخند.
و در انديشهمان:
رُفتن شب زدههاست،
از تن مردۀ شهر.
و چراغاني و آذين بستن،
به شب زهد فروشان زمان.
چشممان :
پرسهزن و حيض،
نگامان بيشرم.
ما پر از آواريم،
ما پر از زنگاريم،
و پي خانۀ ما،
روي آواز خوش قمريهاست،
ما غريبيم به شب بو، به نسيم...
□
تو کجا آمده اي؟!!

خواستگاري و روشهاي آن : 
1- مثل زمان ناصر الدين شاه ننه جون و بيبي صغراي معروف و آبجيجون و خاله اقدس و عمه كلثوم رو مثل گروه بازرسين سازمان ملل راهي خونههاي مردم كنيم تا دختر بيچاره اونارو با ذره بين كنكاش كنن و هزار و يك عيب روش بذارن و چاي و ميوهاي خورده عزم را براي يافتن دختر شاه پريان جزم نمايند. و همينطور هي برن و هي بيان تا يكي رو اونا بپسندن و شما رو ببرن ببينيدش و تموم.
2- مثل زمان محمدرضاشاه خودتون راه بيفتين توي خيابوناي خلوت و تا از يكي خوشتون اومد بريدجلو و خيلي مودبانه باهاش آشنا بشيد و بعد دستش رو بگيريد ببريد توي يك كاباره و بعد از شنيدن ترانهاي از مرضيه ازش درخواست ازدواج كنيد و اونم يه لبخند شرم گينانه بزنه و بله رو بگه و بعدا اگه دلتون خواست به ماما و پاپا بگين.
3- مثل همين زمان رفتار كنين و برين دانشجو بشين و توي دانشگاه با يكي سر حرف رو باز كنيد و بعد كمكم ازش خوشتون بياد و بعد براش نامه بنويسيد و يواشكي بهش بديد و دلتون تاپ تاپ كنه و بعد هم بيسروصدا عقد بشين و سر كلاس همش به هم نگاه كنيد.
4- مثل زمان آينده رفتار كنيد و به دوست دخترتون بگين يك نفر براتون پيدا كنه و بعد همراه همون دوست دخترتون يه شاخه گل بخريد و بريد خونه طرف و اگه ازش خوشتون اومد چه بهتر و گرنه واسه اينكه دلش نشكنه حداقل باهاش دوست بشيد.
5- روش خشنتري هم هست كه بايد يك شيشه اسيد بخريد و بريد سر راه طرف و تهديدش كنيد كه يا زنتون بشه يا شيشه اسيدو روي خودتون ميريزيد. ويا اصلا ميشه هيچكدوم ازين دردسرا رو متحمل نشد و مثل آدم، مسير عادي زندگي رو طي كرد.
پيشنهاداتي براي عدم ترشيدگي دوشيزگان محترم :
1- يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.
2- ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.
3- در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه ميگفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم.
4- سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن ميافتين.
5- تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.
6- دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج ميشه.
7- پسرهاي فاميل بهترين و در دسترسترين طعمهها هستند، رو هوا بقاپيدشون.
8- رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...!
9- توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بيبي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد ميسازن واستون.
10- يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.
11- در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.
12- مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.
13- سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...
14- تا مامانه و باباهه ميگن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد،
در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.
15- بلاخره اگه خداي نكرده ميخواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه.
16- و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كار ندارم.
17- ...و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آيندهتون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد"





7.jpg)

یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر میشینه و اسکناساشو میشمره
میخواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا میخواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم میکنه، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه میخواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه،همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره میمیره، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو میده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون میگه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدماست
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش میخواد بده
همه چی دست اونه،ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه میرن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
یا نمیشه، با نمیخوام ،با نشد، با نداره
مریم حیدرزاده


جاريست
آه جگر سوز دل پاره پاره ام
اشك ستاره بر گونه ي آسمان
مي رقصد و در گسل هاي سينه ام
محو مي شود آرام آرام
آرزوهاي دراز ناشنيده ام .
آنگاه خدا كجا بود
كه تو ذره ذره ذوب مي شدي
در ظرف كم عمق زمان
با تمام انجماد لحظه هايت
آه
دلم برايت چقدر تنگ ميشود فردا
چقدر ... (رها)
در اين شب هذياني ، دقايق بي تو بودن را
چه سخت به سوگ نشته ايم
من و چشمانم ؛
چقدر باراني است دلم امشب
سياه كلاغان شوم تنهايي
انگار بر سفره خالي دلم
چنگ مي زنند ؛
بيچاره مترسك مزرعه احساسم ! (رها)



